محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3708
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بايد از شما نوميد بود . » گويد : بسطام از رى آمده بود ، در راه با قتيبه تلاقى كرده بود كه قتيبه او را سوى حجاج و مردم شام خوانده بود اما بسطام وى را سوى عبد الرحمن و مردم عراق خوانده بود و هيچيك از ديگرى نپذيرفته بود . بسطام گفته بود : « اگر با مردم عراق بميرم بهتر از آنست كه با مردم شام زندگى كنم . » گويد : بسطام در ماسبذان بوده بود وقتى بيامد به عبد الرحمن گفت : « مرا سالار سواران ربيعه كن » و عبد الرحمن چنان كرد . بسطام به سواران ربيعه گفت : « اى مردم ربيعه ، مرا هنگام جنگ خشونتى هست آن را تحمل كنيد . » گويد : بسطام مردى دلير بود ، يك روز براى نبرد با كسان برفت و با سواران ربيعه حمله برد ، تا وارد اردوگاه حريفان شد و آنجا نزديك به سى زن از كنيز و آزاده گرفتند كه آنها را بياورد و چون نزديك اردوگاه خويش رسيد ، آنها را پس فرستاد كه برفتند و وارد اردوگاه حجاج شدند . گويد : حجاج گفت : « برايشان بهتر بود ، اين قوم زنان خويش را محفوظ داشتند ، به خدا اگر آنها را پس نفرستاده بودند ، فردا كه غلبه مىيافتم زنانشان را اسير مىكردم » گويد : پس از آن روز ديگرى نبرد كردند ، عبد الله بن مليل همدانى با گروه سواران خويش حمله برد تا وارد اردوگاه حريفان شد و هيجده زن را اسير كرد . طارق بن عبد الله اسدى نيز كه تيراندازى ماهر بود با وى بود . پيرى از مردم شام از خيمهء خويش در آمد ، اسدى به يكى از ياران خويش مىگفت : « حايل اين پير مباش شايد به تيرش بزنم يا به دو حمله برم و با نيزه بزنمش » اما شنيد كه پير با صداى بلند مىگفت : « خدايا ما و آنها را به سلامت فراهم كن » گويد : مرد اسدى گفت : « خوش ندارم چنين كسى را بكشم » گويد : آنگاه ابن مليل زنان را ، نه چندان دور ، بياورد . آنگاه رهاشان كرد و